یک کرگدن جوان داشت تنهایی توی جنگل می رفت . دم جنبانکی که همان اطراف پرواز می کرد ، او را دید و از او پرسید که چرا تنهاست ؟ کرگدن کفت : همه ی کرگدن ها تنها هستند . دم جنبانک گفت : یعنی تو یک دوست هم نداری ؟!؟! کرگدن گفت : دوست یعنی چه ؟ دم جنبانک گفت : دوست یعنی کسی که با تو بیاید ، دوستت داشته باشد و به تو کمک کند . کرگدن گفت : ولی من که کمک نمی خواهم .دم جنبانک گفت : اما باید کسی باشد پشت تو را بخاراند و حشره های پشتت را از پوستت بردارد . کرگدن گفت : اما من نمی توانم با کسی دوست بشوم . پوست من خیلی کلفت و صورتم خیلی زشت است ، همه به من می گویند پوست کلفت !!!
دم جنبانک گفت : اما دوست عزیز ! دوست داشتن به قلب مربوط می شود نه به پوست ....
کرگدن گفت : کو ؟ کجاست ؟؟؟؟؟ من که قلب خودم را نمی بینم . دم جنبانک گفت این که امکان ندارد ، همه قلب دارند ....
دم جنبانک ادامه داد : خب ، چون از قلبت استفاده نمی کنی ، قلبت را نمی بینی ولی من مطمئنم که زیر این پوست کلفت یک قلب نازک داری .
کرگدن گفت : نه ، من قلب نازک ندارم ، من حتماً یک قلب کلفت دارم .
دم جنبانک گفت : نه ، تو حتماً یک قلب نازک داری ، چون به جای اینکه دم جنبانک را بترسانی ، به جای اینکه لگدش کنی ، به جای اینکه دهن گشاد و گندهات را باز کنی و او را بخوری ، داری با او حرف می زنی .
کرگدن گفت : خب ، این یعنی چه ؟؟ دم جنبانک گفت : وقتی که یک کرگدن پوست کلفت ، یک قلب نازک دارد یعنی می تواند دوست داشته باشد ، می تواند عاشق شود .
کرگدن گفت : اینا که می گویی یعنی چه ؟ دم جنبانک گفت : یعنی بگذار روی پوست کلفت قشنگت بنشینم ، بگذار .....
کرگدن چیزی نگفت یعنی داشت دنبال یک جمله مناسب می گشت . فکر کرد بهتر است همان اولین جمله اش را بگوید . اما دم جنبانک پشت کرگدن نشسته بود و داشت پشتش را می خاراند ، داشت حشره های ریز لای چین های پوستش را بر می داشت . کرگدن احساس کرد چقدر خوشش می آید . اما نمی دانست از چی خوشش می آید ؟؟؟
کرگدن گفت : اسم این دوست داشتن است ؟ اسم این که من دلم می خواهد تو روی پشت من بمانی و مزاحم های کوچولوی پشتم را بخوری ؟
دم جنبانک گفت : نه: اسم این نیاز است من دارم به تو کمک میکنم و تو از این که نیازت بر طرف می شود احساس خوبی داری ، یعنی احساس رضایت می کنی اما دوست داشتن از این مهمتر است .
کرگدن نفهمید که دم جنبانک چه می گوید .روزها گذشت ، روزها، هفته ها وماه ها و دم جنبانک هر روز می آمد و پشت کرگدن می نشست هر روز پشتش را می خاراند و هر روز حشره های کوچک مزاحم را از لای پوست کلفتش بر می داشت و کرگدن هر روز احساس خوبی داشت .
یک روز کرگدن به دم جنبانک گفت: به نظر تو این موضوع که کرگدن از اینکه دم جنبانک پشتش را می خاراند و حشره های مزاحمش را می خورد احساس خوبی دارد ، برای یک کرگدن کافی است ؟ دم جنبانک گفت : نه، کافی نیست .
کرگدن گفت : درست است کافی نیست . چون من حس می کنم چیز های دیگری هم دوست دارم . راستش من بیشتر دوست دارم تو را تماشا کنم .
دم جنبانک جلوی چشمان کرگدن چرخی زد و پرواز کرد ، چرخی زد و آواز خواند . کرگدن تماشا کرد و تماشا کرد و تماشا کرد، اما سیر نشد ...
کرگدن می خواست همین طور تماشا کند . کرگدن با خودش فکر کرد این صحنه قشنگ ترین صحنه ی دنیاست و این دم جنبانک قشنگ ترین دم جنبانک دنیا و او خوشبخت ترین کرگدن روی زمین ...
کرگدن به اینجا که رسید احساس کرد که یک چیز نازک از چشمش افتاد . کرگدن ترسید و گفت : دم جنبانک ، دم جنبانک عزیزم ، من قلبم را دیدم . همان قلب نازکم را که می گفتی! اما قلبم از چشمم افتاد ، حالا چکار کنم ؟
دم جنبانک برگشت و اشک های کرگدن را دید . آمد و روی سر او نشست و گفت : غصه نخور دوست عزیز ، تو یک عالم از این قلبهای نازک داری .
کرگدن گفت : راستی این که کرگدنی دوست دارد دم جنبانکی را تماشا کند و وقتی تماشایش می کند قلبش از چشمش می افتد ، یعنی چه ؟
دم جنبانک چرخی زد و گفت : یعنی اینکه کرگدن ها هم عاشق می شوند .
کرگدن گفت : عاشق یعنی چه ؟
دم جنبانک گفت : یعنی کسی که قلبش از چشم هایش می چکد .
کرگدن باز هم منظور دم جنبانک را نفهمید . اما دوست داشت دم جنبانک باز هم حرف بزند . باز پرواز کند و آواز بخواند و او باز هم تماشایش کند و باز قلبش از چشم هایش بیفتد . کرگدن فکر کرد اگر قلبش همین طور از چشم هایش بریزد ، یک روز حتما قلبش تمام می شود . آن وقت لبخند زد و گفت :
من که اصلا قلب نداشتم حالا که دم جنبانک به من قلب داد . چه عیبی دارد که تمام قلبم را برای او بریزم ؟؟؟؟
آهنگری پس از گذراندن جوانی پر شر و شور ، تصمیم گرفت وقت و زندگی خود را وقف خدا کند . سال ها با علاقه کار کرد ، به دیگران نیکی کرد ، اما با تمام پرهیزکاری ، اوضاع زندگی اش درست به نظر نمی آمد . حتی مشکلاتش مدام بیشتر می شد .
یک روز عصر ، دوستی که به دیدنش آمده بود و از وضعیتش مطلع شد گفت :
« واقعاً عجیب است ، درست بعد از اینکه تصمیم گرفته ای مرد خداپرستی شوی ، زندگی ات بدتر شده ..... نمی خواهم ایمانت را ضعیف کنم ، اما با وجود تمام تلاش هایت در مسیر روحانی ، هیچ چیز بهتر نشده....»
آهنگر پاسخ داد :
« در این کارگاه ، فولاد خام برایم می آورند و باید از آن شمشیر بسازم ، می دانی چه طور این کار را می کنم ؟ اول تکه ی فولاد را به شدت حرارت می دهم تا سرخ شود بعد با بی رحمی تمام با سنگین ترین پتک پشت سر هم به آن ضربه می زنم ، تا فولاد شکلی را بگیرد که می خواهم ، بعد آن را در تشت آب سرد فرو می کنم ، فولاد به خاطر این تغییر ناگهانی دما ، ناله می کند و رنج می برد . باید این کار را آن قدر تکرار کنم تا به شمشیر مورد نظرم دست یابم . »
آهنگر مدتی سکوت کرد و ادامه داد :
« گاهی فولادی که به دستم می رسد ، نمی تواند تاب این عملیات را بیاورد . حرارت ، ضربات پتک و آب سرد آن را ترک می اندازد . می دانم که این فولاد ، هرگز تیغه ی شمشیر مناسبی در نخواهد آمد.....»
آهنگر مکثی کرد و ادامه داد :
«می دانم خدا دارد مرا در آتش رنج فرو می برد ضربات پتک که زندگی بر من وارد کرده پذیرفته ام ، گاهی به شدت احساس سرما می کنم . انگار فولادی باشم که از آبدیده شدن رنج می برد ....
اما تنها چیزی که می خواهم این است :
خدای من !
از کارت دست نکش ، تا شکلی را که تو می خواهی به خود بگیرم . با هر روشی که می پسندی ادامه بده . هر مدت که لازم است ادامه بده......
اما هرگز مرا به کوه فولادهای بی فایده پرتاب نکن ...
هوأبو الحسن علي بن موسى بن جعفر بن محمد بن علي بن الحسين بن علي بن أبي طالب (عليهم السلام) وهو ثامن أئمة أهل البيت . ولد في 11 من ذي القعدة سنة 148 وقيل سنة 153. أما وفاته في 17 صفر من سنة 203 للهجرة في ملك المأمون العباسي وعمره 55 سنة. ودُفِنَ بمدينة طوس.
وقد نص عليه أبوه بالإمامة. وكان عليه السلام أفضل الناس في زمانه وأعلمهم وأتقاهم وأزهدهم وأعبدهم وأكرمهم وأحلمهم وأحسنهم أخلاقاً، وكان يجلس في حرم النبي صلى الله عليه وآله في الروضة والعلماء في المسجد فإذا عي أحد منهم عن مسألة أشاروا إليه بأجمعهم وبعثوا إليه بالمسائل فيجيب عنها وقد جمع له المأمون جماعة من الفقهاء في مجالس متعددة فيناظرهم ويغلبهم حتى أقر علماء زمانه له بالفضل. وكان والده الإمام موسى بن جعفر (ع) يقول لبنيه وأهل بيته: هذا عالم آل محمد. وقد جمع بعض أصحابه 15 ألف مسألة من المسائل التي سئل عنها الرضا (ع) وأجاب عنها ولما وصل
نيسابورعند ذهابه من الحجاز إلى مرو (عاصمة خراسان) إلتمس منه أهالي نيسابور أن يحدثهم فأخرج رأسه من القبة التي كان راكباً فيها فقال عليه السلام : (حدثني أبي موسى الكاظم عن أبيه جعفر الصادق عن أبيه محمد الباقر عن أبيه علي زين العابدين عن أبيه الحسين عن أبيه أمير المؤمنين عن جبرائيل عن ميكائيل عن اللوح عن القلم عن الله عز وجل، ولاية علي بن أبي طالب حصني ومن دخل حصني أمن من عذابي) ... وهذا الحديث يسمى حديث سلسلة الذهب.
ومن مكارم أخلاقه عليه السلام أنه ما جفا أحداً بكلامه ولا قطع على أحد كلامه وما رد أحداً في حاجة يقدر عليها ولا مد رجله بين يدي جليسه ولا شتم أحداً من مواليه ومماليكه وخدمه، وكان إذا نصب مائدته أجلس عليها مواليه وخدمه حتى البواب والسائس.
وكان يقول لخدمه: إذا قمت على رؤوسكم وأنتم تأكلون فلا تقوموا حتى تفرغوا.
وكان المعاصر له من خلفاء بني العباس المأمون الذي جعل الإمام الرضا (ع) ولياً لعهده مكرها حتى بلغ حدود التهديد بالقتل وعرف الناس منه ذلك. حيث كان كارها. لعلمه بأن المأمون لم يكن جاداً في كل ما يتظاهر به من الحب والولاء والعطف على العلويين بل كان يتستر بذلك ليحصل على مكاسب يستفيد منها هو وأسرته وتوفر له الأمن والاستقرار.
من حكمه (عليه السلام):
1- خيار العباد هم الذين إذا أحسنوا استبشروا، وإذا أساؤوا استغفروا، وإذا أعطوا شكروا، وإذا ابتلوا صبروا، وإذا غضبوا عفوا.
2- عونك للضعيف أفضل من الصدقة.
3- خَمْسُ مَنْ لَمْ تَكُنْ فيه فلا ترجوه بشئ من الدنيا والآخرة:
- من لم تعرف الوثاقة في أرومته.
- والكرم في طباعه.
- والرصانة في خلقه.
- والنبل في نفسه.
- والمخافة لربه.
4- صل رحمك ولو بشربة من ماء.
وفاة الإمام الرضا (ع):
توفى الإمام الرضا (عليه السلام) في قرية يقال لها سنا آباد مسموماً بسم دسه له المأمون في شراب الرمان وقيل في العنب قدمه إليه. ودفن في دار حميد بن قحطبة في المكان الذي فيه الرشيد إلى جانبه مما يلي القبلة كما جاء في عيون أخبار الرضا للصدوق رحمه الله.
ويدعي الرواة أن المأمون لم يظهر موته في حينه وتركه يوماً وليلة ثم وجه إلى محمد بن جعفر بن محمد وجماعة من آل أبي طالب وأخبرهم بوفاته. ثم كشف لهم عنه ليعلموا أنه مات ولا أثر فيه لضربة سيف ولا طعنة رمح.
ومما رثاه من الشعراء دعبل الخزاعي بقصيدة يقول فيها:
قوم قتلتم على الإسلام أولهم
حتى إذا استمسكوا جازوا على الكفر
قبران في طوس خير الناس كلهم
وقبر شرهم هذا مِنَ العِبَرِ
ما ينفع الرجس من قرب الزكي وما
على الزكي بغرب الرجس من ضرر
هيهات كل امرئ رهن بما كسبت
له يداه فخذ ما شئت أو فذرِ
لیلی زیر درخت انار نشست . درخت انار عاشق شد ، گل داد ، سرخ سرخ....
گلها انار شدند، داغ داغ......
هر اناری هزار دانه داشت . دانه ها عاشق بودند . بی تاب بودند ، توی انار جا نمی شدند ، انار کوچک بود ، دانه ها بی تابی کردند . انار ترک برداشت......
خون انار روی دست لیلی چکید . لیلی انار ترک خورده را خورد . مجنون به لیلی اش رسید....
خدا گفت : راز رسیدن فقط همین است ، فقط کافی است انار دلت ترک بخورد.......
خدا گفت : لیلی یک ماجراست ، ماجرایی آکنده از من ، ماجرایی که باید بسازیش . لیلی درد است ، درد زادنی نو ، تولدی به دست خویش . لیلی رفتنن است ، عبور است و رد شدن . لیلی جستجوست . لیلی نرسیدن است و بخشیدن . لیلی سخت است و دور از دسترس . لیلی زندگی است ، زیستنی از نوعی دیگر..........
شیطان گفت : لیلی تنها یک اتفاق است ، بنشین تا اتفاق بیفتد . لیلی آسودگی است ، خیالی است خوش . لیلی ماندن است و فرو رفتن در خویشتن . لیلی خواستن است ، گرفتن و تملک . حکم راندن و تسلط.........
این ساده است و همین جا دم دست است............
و این چنین دنیا پر شد از لیلی هایی زود ، لیلی های ساده ی اینجایی ، لیلی های نزدیک لحظه ای.....
و مجنون هایی آمدند که هنوز انار دلهایشان ترک نخورده بود .........
زن جوانی در سالن فرودگاه منتظر پروازش بود . چون هنوز ساعتی به پروازش باقی مانده بود ، تصمیم گرفت برای گذران وقت کتابی بخرد . او یک بسته بیسکویت نیز خرید .
روی یک صندلی دسته دار نشست و در آرامش شروع کرد به خواندن کتاب . کنار او یک بسته بیسکویت بود و مردی هم آنجا نشسته بود و داشت روزنامه می خواند .
وقتی که او نخستین بیسکویت را به دهان گذاشت ، متوجه شد که مرد هم یک بیسکویت برداشت و خورد . او خیلی عصبانی شد ولی چیزی نگفت . پیش خود فکر کرد : « بهتر است ناراحت نشوم ، شاید اشتباه کرده باشد. »
هر بار که او یک بیسکویت برمی داشت ، آن مرد هم همین کار را می کرد . این کار او را عصبانی کرده بود ولی نمی خواست واکنش نشان دهد . وقتی که تنها یک بیسکویت باقی مانده بود ، پیش خود فکر کرد : « حالا ببینم این مرد بی ادب چکار خواهد کرد .»
مرد آخرین بیسکویت را نصف کرد و نصفش را خورد و نصفش را برای او گذاشت. این دیگر خیلی شماتت می خواست . او خیلی عصبانی شده بود . ... کتابش را بست ، وسایلش را جمع کرد و به سمت محل سوار شدن رفت .
وقتی داخل هواپیما روی صندلی اش نشست ، دستش را داخل ساکش کرد تا عینکش را داخل آن قرار دهد . با کمال تعجب دید که جعبه بیسکویتش آنجاست . باز نشده و دست نخورده!؟!؟!؟!؟
خیلی شرمنده شد............ از خودش بدش آمد.....
یادش رفته بود که بیسکویتش را داخل ساکش گذاشته است. آن مرد بیسکویت هایش را با او تقسیم کرده بود ، بدون آن که عصبانی و برآشفته شده باشد.....
......در صورتی که خودش زمانی که فکر می کرد آن مرد از بیسکویت هایش می خورد ، خیلی عصبانی شده بود . متأسفانه دیگر زمان گذشته بود و قابل بازگشت نبود .
حال چگونه باید جبران نمود.... مرد در هواپیمایی دیگر و رو به مقصدی دیگر.....
زن بود و دنیایی از شرمساری ، پشیمانی و عذاب وجدان........
روزی مردی عقربی را دید که درون آب دست و پا می زند .
او تصمیم گرفت عقرب را نجات دهد ، اما عقرب انگشتش را نیش زد .
مرد باز هم سعی کرد تا عقرب را از آب بیرون بیاورد ، اما عقرب بار دیگر او را نیش زد .
رهگذری او را دید و پرسید : « برای چه عقربی را که نیش می زند نجات می دهی ؟ »
مرد پاسخ داد : « این طبیعت عقرب است که نیش بزند ولی طبیعت من این است که محبت کنم . چرا باید مانع محبت کردنم شوم به این دلیل که عقرب از روی طبیعت نیش می زند .
ظهر یک روز سرد زمستانی ، امیلی وقتی به خانه برگشت ، پشت در نامه ای را دید که نه تمبری داشت و نه مهر اداره پست روی آن بود . فقط نام و آدرس روی پاکت نوشته شده بود . با تعجب پاکت را باز کرد و نامه ی داخل آن را خواند :
«امیلی عزیز ،
عصر امروز به خانه تو می آیم تا تورا ملاقات کنم .
با عشق ، خدا »
امیلی همان طور که با دست های لرزان نامه را روی میزی گذاشت ، با خود فکر کرد چرا خدا می خواهد او را ملاقات کند ؟ او که آدم مهمی نبود . در همین فکرها بود که ناگهان کابینت و یخچال خالی آشپزخانه را به یاد آورد و با خود گفت : « من که چیزی برای پذیرایی ندارم » پس نگاهی به کیف پولش انداخت . او فقط 5 دلار و 40 سنت داشت .با این حال به سمت فروشگاه رفت و یک قرص نان و دو بطری شیر خرید .
وقتی از فروشگاه بیرون آمد ، برف به شدت در حال بارش بود و او عجله داشت تا زودتر به خانه برسد و عصرانه را حاضر کند . در راه برگشت ، زن و مرد فقیری را دید که از سرما می لرزیدند . مرد به امیلی گفت « خانم ، ما خانه و پولی نداریم . بسیار سردمان است و گرسنه هستیم . آیا امکان دارد به ما کمکی کنید ؟» امیلی جواب داد : « متأسفم ، من دیگر پولی ندارم و این نان را هم برای مهمانم خریده ام . » مرد گفت : « بسیار خب خانم ، متشکرم .» و بعد دستش را روی شانه همسرش گذاشت و به حرکت ادامه دادند .
همان طور که مرد وزن فقیر در حال دور شدن بودند ، امیلی درد شدیدی را در قلبش احساس کرد . به سرعت دنبال آنها دوید . « آقا ، خانم ، خواهش می کنم صبر کنید .» وقتی امیلی به زن و مرد فقیر رسید سبد غذا را به آنها داد و بعد کتش را در آورد و روی شانه های زن انداخت . مرد از او تشکر کرد و برایش دعا کرد .
وقتی امیلی به خانه رسید ، یک لحظه ناراحت شد چون خدا می خواست به ملاقاتش بیاید و او دیگر چیزی برای پذیرایی نداشت . همان طور که در را باز می کرد پاکت نامه دیگری را روی زمین دید . نامه را برداشت و باز کرد .
کشتی ای در طوفان شکست و غرق شد . فقط دو مرد توانستند به سوی جزیره کوچک و بی آب و علفی شنا کنند و نجات یابند .
دو نجات یافته دیدند هیچ نمی توانند بکنند ، با خود گفتند : بهتر است از خدا کمک بخواهیم . بنابراین دست به دعا شدند و هر کدام به گوشه ای از جزیره رفتند .
مرد اول از خدا غذا خواست . فردا مرد اول درختی یافت و میوه ای بر آن . آن را خورد، ولی مرد دوم چیزی برای خوردن نداشت .
هفته بعد ، مرد اول از خدا همسر و همدم خواست . فردا کشتی دیگری غرق شد زنی نجات یافت و به مرد رسید . در سمت دیگر ، مرد دوم هیچ کس را نداشت .
مرد اول از خدا خانه ، لباس و غذای بیشتری خواست . فردا به صورتی معجزه آسا تمام چیزهایی که خواسته بود به او رسید . مرد دوم هنوز هیچ نداشت .
دست آخر مرد اول از خدا کشتی خواست تا با همسرش از آنجا بروند . فردا کشتی ای آمد و در سمت او لنگر انداخت ، مرد خواست به همراه همسرش از جزیره برود و مرد دوم را همانجا رها کند .
پیش خود گفت : مرد دیگر حتماً شایستگی نعمت های الهی را ندارد ، چرا که درخواست های او پاسخ داده نشد ، پس همین جا بماند بهتر است .
زمان حرکت کشتی ، ندایی از آسمان پرسید :
چرا همسفر خود را در جزیره رها می کنی ؟
پاسخ داد : این نعمت هایی که کسب کرده ام همه از آن خودم است ، همه را خود درخواست نمودم . درخواست های او که پذیرفته نشد ، پس لیاقت این چیزها را ندارد .
ندا ، مرد را سرزنش کرد :
اشتباه می کنی ،.... زمانی که تنها خواسته او را اجابت کردم ، این نعمت ها به تو رسید . مرد با حیرت پرسید : از تو چه خواست که مرا مدیون خود نمود ؟
مردی خواب عجیبی دید . او در عالم رویا دید که نزد فرشتگان رفته و به کارهای آنها نگاه می کند . هنگام ورود دسته بزرگی از فرشتگان را دید که سخت مشغول کارند و تندتند نامه هایی را که توسط پیک ها از زمین می رسند باز می کنند و آنها را داخل جعبه هایی می گذارند. مرد از فرشته ای پرسید: شما دارید چکار می کنید؟ فرشته در حالی که داشت نامه ای را باز می کرد جواب داد: اینجا بخش دریافت است.ما دعاها و تقاضاهای مردم زمین را که توسط فرشتگان به ملکوت می رسد به خداوند تحویل می دهیم. مرد کمی جلوتر رفت .باز دسته بزرگ دیگری از فرشتگان را دید که کاغذهایی را داخل پاکت می گذارند و آنها را توسط پیک هایی به زمین می فرستند. مرد پرسید: شماها چکار می کنید؟ یکی از فرشتگان با عجله گفت: اینجا بخش ارسال است. ما الطاف و رحمات خداوند را توسط فرشتگان به بندگان زمین می فرستیم. مرد کمی جلوتر رفت و یک فرشته را دید که بیکار نشسته!! مرد با تعجب از فرشته پرسید: شما اینجا چکار می کنی و چرا بیکاری؟ فرشته جواب داد: اینجا بخش تصدیق جواب است.مردمی که دعایشان مستجاب شده باید جواب تصدیق دعا بفرستند ولی تنها عده بسیار کمی جواب می دهند. مرد از فرشته پرسید: مردم چگونه می توانند جواب تصدیق دعاهایشان را بفرستند؟! فرشته پاسخ داد: بسیار ساده است . فقط کافیست بگویند: خدایا متشکریم!!
شبها كم مى خوابیدند و بیشتر شب را به عبادت مى پرداختند
بسیارى از روزها را روزه مى گرفتند
سجده هایشان بسیار طولانى بود
قرآن بسیار تلاوت مى كردند
به نماز اول وقت پایبند بودند
بجز هنگام نماز هم به مناجات به خدا انس داشتند
هیچ گاه با سخن خود، دیگران را آزار ندادند
سخن هیچ كسى را قطع نكردند
به نیازمندان بسیار كمك مى فرمودند
با خدمتگزاران خود بر سر یك سفره مى نشستند و غذا مى خوردند
همیشه چهره اى خندان داشتند
هرگز با صداى بلند و با قهقهه نمى خندیدند
هنگام نشستن، هرگز پاى خود را در حضور دیگران دراز نمى كردند
در حضور دیگران هرگز به دیوار تكیه نمى زدند
به عیادت بیماران مى رفتند
در تشییع جنازه ها شركت مى جستند
از مهمانان خود، شخصا پذیرایى مى كردند
وقتى بر سر سفره اى مى رسیدند، اجازه نمى دادند تا به احترام ایشان از جاى برخیزند
به پاكیزگى بدن، موى سر و پوشاك خود بسیار توجه داشتند
بسیار بردبار و صبور و شكیبا بودند
در جواب سؤال فوق بايد گفت كه بعد از ظهور حضرت حجت عجل الله تعالي فرجه، مانند قبل از ظهور اختيار باقي است و براي انسان امكان گناه كردن مي باشد و اين مطلبي است مسلم از نظر ادله عقلي و نقلي. ادله عقلي: الف) انسان موجودي است كه ذاتا مختار در افعالش مي باشد كه يك امر وجداني است كه اگر انسان در خود تأمل كند اين مطلب را درك مي كند. به قول مولوي:
اين كه گوئي اين كنم يا آن كنمخود دليل اختيار است اي صنم
و در قرآن كريم هم آيات متعددي ارشاد به اين حكم عقل دارند مانند «و قل الحق من ربكم فمن شاء فليؤمن و من شاء فليكفر؛ بگو حق از پروردگارتان است پس هر كه بخواهد ايمان بياورد و هر كه بخواهد انكار كند››.(كهف، آيه 29) و ما هيچ دليلي بر اينكه بعد از ظهور ماهيت انسان متبدل مي شود و از او سلب اختيار مي شود نداريم علاوه بر اينكه به حكم عقل انقلاب و تبدل در ماهيت محال است.
ب) يكي از اصول دين ما معاد است كه ما معتقديم قيامت براي تمام افراد از اول هستي تا به آخر حتي براي پيامبران و ائمه(ع) ثابت است و هيچ استثنائي در بين نيست و روشن است كه مسئله قيامت و ثواب و عقاب فرع صحت تكليف است و تكليف متفرع بر اختيار است. «ان الله عز و جل ارحم بخلقه من ان يجبر خلقه علي الذنوب ثم يعذبهم عليها؛ خداوند نسبت به بندگان خود رحيم تر از آن است كه آنان را به گناه مجبور سازد و سپس آنان را كيفر دهد››.(توحيد شيخ صدوق، باب59، حديث3 ص360 حديث هم از امام باقر عليه السلام و هم از امام صادق عليه السلام نقل شده.) پس اگر معاد براي همه هست بايد اختيار هم براي همه باشد. ادله نقلي: الف) خطابات در قرآن كريم يا با لفظ ناس (مردم) است مانند «يا ايها الناس» و يا با مؤمنين مانند «يا ايها الذين آمنوا» و لفظ ناس شامل تمام افراد مي شود و هيچ دليلي هم بر تخصص نداريم. و نسبت به خطاب «الذين آمنوا» يا افراد و انسانهاي پس از ظهور ايمان مي آوردند كه مشمول اين خطابات و تكاليف هستند و يا ايمان نمي آورند كه باز هم نشانگر اختيار و امكان گناه براي آنان است و هيچ دليلي بر تخصيص و خروج آن افراد از تحت اين خطابات نداريم.
ب) روايات كه در اين زمينه زياد است. اولا رواياتي كه به صورت عام دلالت مي كند كه شرع و دين حضرت محمد صلي الله عليه و آله تا روز قيامت مستمر است و اينكه حلال و حرام دين اسلام تا قيامت استمرار دارد: ‹‹قال رسول الله صلي الله عليه و آله: حلال محمد حلال الي يوم القيامه و حرام محمد حرام الي يوم القيامه؛(اصول كافي ج2 ص17) پس حلال و حرام هاي دين اسلام تا قيامت استمرار دارند و روشن است كه وجود حلال و حرام منوط بر اختيار انسان است. ثانيا رواياتي كه به صورت خاص دلالت مي كند كه بعد از ظهور، احكام الهي باقي است در كتاب في ظلال نهج البلاغه، ج،2 ص357 در ذيل کلام علي عليه السلام كه فرمود «ثم ليشحذن فيها قوم ...» مي گويد: در سايه آموزش و تربيت امام زمان عليه السلام، علما و دانشمنداني بيرون مي آيند كه به حلال و حرام خدا و كتاب و نسبت به پيامبر به خوبي آگاهي دارند. پس در آن زمان هم حلال و حرامي مي باشد و چنانچه گفته شد حلال و حرام متفرع بر اختيار است و در روايات ديگر كه در اين زمينه مي توانيد به كتاب مناهل الابرار في تلخيص بحارالانوار، حسين درگاهي، جلسه 9 مراجعه فرمائيد.
شبهه اي كه در اين جا ممكن است مطرح شود اين است كه در روايات زيادي وارد شده كه در زمان ظهور حضرت، جهان پر از عدل و داد مي شود و ظلم و جور كلا مرتفع مي شود. قال الباقر عليه السلام: «يملأ الارض عدلا»؛(مناهل الابرار، ج9 ص142) و اينكه در آن زمان هيچ ظلمي نمي شود، «و ارتفع في ايامه الجور»؛(مجموعه آثار استاد مطهري، ج18 ص164) در زمان حضرت، ظلم كلا از بين مي رود. خوب به مقتضاي اين روايات اگر زمان ظهور همه جا عدل است و هيچ ظلمي محقق نمي شود معنايش اين است كه امكان گناه نيست چون گناه بزرگترين ظلم است. ليكن در جواب مي گوئيم اين روايات نه فقط دلالت بر عدم امكان گناه و بي اختيار بودن انسان نمي كند بلكه كاملا عكس مطلب را اثبات يعني دلالت بر وجود اختيار و امكان گناه مي كند كه اين مطلب نياز به توضيح دارد.
اولا مي دانيم كه مقصود از عدل در اين روايات عدل در مقابل ظلم است نه عدل تكويني كه در نظام هستي است كه «بالعدل قامت السماوات و الارضون»؛ (تفسير صافي(الاصفي) ، ج 2، ص 1241، ذيل آيه «ووضع الميزان» چاپ دفتر تبليغات اسلامي).
و اين معناي از عدل، در جايي امكان تحقق دارد كه امكان ظلم باشد چون به اصطلاح علما منطق رابطه ظلم و عدل رابطه ملكه و عدم ملكه است كه در جائي مي توان گفت فعل عادلانه است كه امكان ظالمانه بودنش باشد و اگر در جائي امكان ظلم نباشد و انسان مجبور به يكطرف باشد ديگر اطلاق عدل معنا ندارد. پس اينكه معصومين عليهم السلام مي فرمايند «يملأ الارض عدلا» خود دلالت دارد كه امكان ظلم هم هست و چون اساسا موضوع عدل و ظلم تشريعي در افعال اختياري انسان معنا دارد پس اختيار هم باقي است.
نكته مهم ديگر اين است كه اختيار داشتن انسان بدين معنا نيست كه حتما بايد ظلم و گناه كند آنچه مثبت اختيار است امكان گناه و ظلم است نه تحقق گناه. ممكن است بفرمائيد كه اگر در آن زمان هم مثل اين زمان امكان ظلم و گناه هست پس چرا ظلم نمي شود؟ در جواب مي گوئيم: جواب اين سؤال به صورت بسيار زيبا در رواياتي كه خصائص آن زمان را بيان مي نمايد وارد شده مي دانيم كه ريشه گناه غلبه كردن هواي نفس بر عقل و خرد است و اگر انسان تابع عقل باشد و بر عواقب گناه بينديشد هرگز گناه نمي كند و در روايات وارد شده كه در آن زمان عقل انسان ها كامل مي گردد.(بحارالانوار ج52 ص336)
و علي عليه السلام مي فرمايد: «يعرض الهوي علي الهدي»؛(نهج البلاغه، خطبه 138) گفته شده منظور از هدي در اينجا بقرينه ما بعد كلام حضرت عقل است كه خوبي و بدي افعال را درك مي كند.(امامت و رهبري، محمد حسين مختاري مازندراني، ص361)
پس در آن زمان چون عقول كامل مي شود و هواي نفس تابع عقل مي گردد كسي به كسي ظلم نمي كند گرچه امكان ظلم و گناه هست و اختيار هم باقي است. البته هرچند ظلم به ديگران در حكومت عدل حضرت جائي ندارد اما گناه شخصي و ظلم به نفس ممكن است. به ويژه رسيدن به اوج كمال و فهم و ترقي در حكومت جهاني حضرت به تدريج است نه يكباره لذا در ابتداي حكومت، اهل كتاب با اعتقاد خودشان تحت حكومت حضرت زندگي مي كنند و با آنان مدارا مي شود و به تدريج آنان هم مسلمان مي شود. «اللهم ارنا الطلعه الرشيده و الغره الحميده»؛ (گوشه اي از دعاي شريف عهد در مفاتيح الجنان).
إننا نعتقد أن القرآن الذی يتداوله المسلمون حالياً هو نفسه الذی نزل على النبی محمد صلى الله عليه وآله وسلم، دون أن يضاف عليه أو يحذف منه شیء.
فمنذ الأيام الأولى لنزول الوحی كان كتّابه يدونونه، حين كان المسلمون مكلفين بتلاوة الآيات النازلة آناء الليل وأطراف النهار، وفی صلواتهم الخمس، ولهذا حفظها عن ظهر القلب عدد كبير من المسلمين؛ وقد حظی حفاظ القرآن وقراؤه بمكانة خاصة فی المجتمعات الإسلامية؛ وهذه الأمور وغيرها أدت إلى صيانة القرآن من التحريف والتغيير، بالإضافة إلى أن الله سبحانه وتعالى ضمن حفظ القرآن إلى الأبد فلا يمكن أن تمسه يد التحريف والتغيير مطلقاً: (إنا نحن نزلنا الذكر وإنا له لحافظون) الحجر/9.
وأجمع الباحثون وكبار علماء الإسلام من الشيعة والسنة على أن القرآن لم يتعرض للتحريف، ولم يقل بالتحريف إلا القلة من الفريقين بسبب اعتقادهم ببعض الروايات التی اعتبرها علماؤهم إما ((موضوعة))، رافضين هذا الرأی بصورة قاطعة، أو أنها تقصد التحريف المعنوی، أی التفسير الخاطئ لآيات القرآن، أو اعتبروا حصول خلط لدى القائلين بالتحريف بين التفسير والنص القرآنی، فتدبر.
إن أصحاب القصور الفكری الذين ينسبون الاعتقاد بتحريف القرآن إلى جماعة من الشيعة أو غير الشيعة، وهو ما عارضه بصراحة كبار علماء الشيعة والسنة، يوجهون - من دون إلتفات - ضربة للقرآن الكريم، ويضعون علامة استفهام أمام صحة هذا الكتاب السماوی العظيم، ويقدمون خدمة كبيرة للأعداء والمتربصين بهذا الدين.
إن مطالعة المسار التاريخی لجمع القرآن منذ عصر النبی(صلى الله عليه وآله وسلم)، والاهتمام الشديد الذی يوليه المسلمون لكتابة القرآن وحفظه وتلاوته، ووجود كتاب الوحی منذ الأيام الأولى لنزوله، تكشف عن حقيقة مفادها أن يد التحريف لم تستطع أن تمتد إلى القرآن أبداً.
كما أن لا يوجد أی قرآن آخر عند الشيعة غير هذا المتداول بين أيدی المسلمين، وليس من الصعوبة بمكان تقصی هذا الأمر والتحقق فيه؛ لأن القرآن يملأ بيوتنا ومساجدنا ومكتباتنا، بل تحفظ متاحفنا الكثير من النسخ القرآنية المخطوطة منذ قرون، وهذا النسخ كلها متشابهة لا تجد فيها اختلافاً أبداً، وإذا كانت مهمة التحقيق هذه عسيرة فی العهود الماضية، فهی سهلة يسيرة فی عصرنا هذا، ويمكن لمن يتابع ويحقق فی هذا الأمر أن يصل إلى الحقيقة ويكتشف كذب تلك المفتريات: (فبشر عبادِ*الذين يستمعون القول فيتبعون أحسنه) الزمر/17-18.
وتدرس اليوم العلوم القرآنية بشكل واسع فی الحوزات العلمية للمسلمين الشيعة فی النجف الأشرف، وقم المقدسة، وغيرهما، وتتضمن الدراسة فی مباحثها المهمة بحث عدم تحريف القرآن
إننا نعتقد أن القرآن هو أهم معاجز النبی محمد(صلى الله عليه وآله وسلم)، ليس من ناحية فصاحته وبلاغته وجمال بيانه وكمال معانيه فحسب، وإنما لانطوائه على معاجز أخرى فی مختلف إبعاده ورد شرحها فی كتب العقائد والكلام.
ولهذا فإننا نعتقد أنه لا يمكن لأحد أن يأتی بمثله أو بسورة من مثله، وقد تحدى القرآن فی مواضع عديدة من كان ينظر إليه بشك وتردد، دون أن يستطيع أحد أن يواجه هذه التحدی: (قُل لئن اجتمعت الإنس والجن على أن يأتوا بمثل هذا القرآن لا يأتون بمثله ولو كان لبعضٍ ظهيراً)البقرة/23.
(وإن كنتم فی ريب مما نزلنا على عبدنا فأتوا بسورة من مثله وادعوا شهدائكم من دون الله إن كنتم صادقين) البقرة/23.
ونعتقد أن القرآن لا يبلى بمضی الزمان، بل يتجلى إعجازه وتتضح عظمته أكثر فأكثر.
فقد ورد فی حديث الإمام جعفر بن محمد الصادق (عليه السلام) أنه قال: (إن الله تبارك وتعالى لم يجعله لزمان دون زمان ولناس دون ناس؛ فهو فی كل زمان جديد وعند كل قوم غضّ إلى يوم القيامة).
إننا نعتقد ایضا أن الله عز وجل أنزل كتباً سماوية عديدة لهداية الجنس البشری، ومنها صحف إبراهيم ونوح والتوراة والإنجيل، والقرآن المجيد وهو الأشمل من غيره؛ ولو لم تنزل هذه الكتب لأخطأ الإنسان فی مساره نحو معرفة الله وعبادته، ولابتعد عن أصول التقوى والأخلاق والتربية والقوانين الاجتماعية التی يحتاجها.
وقد نزلت هذه الكتب السماوية على القلوب رحمة، وانبتت فی الإنسان بذور التقوى والأخلاق ومعرفة الله والعلم والحكمة: (آمن الرسول بما أُنزل إليه من ربه والمؤمنون كلٌ آمن بالله وملائكته وكتبه ورسله)المائدة/15-16. إننا نعتقد أن تلاوة القرآن هی من أفضل العبادات ولا ترقى إليها بقية العبادات، لأن هذه التلاوة التی تساعد على التدبر القرآنی والتفكر هی مصدر كل عمل صالح.
قال تعالى مخاطباً نبيه محمداً(صلى الله عليه وآله وسلم): (قم الليل إلا قليلاً*نصفه أو انقص منه قليلاً*أو زد عليه ورتل القرآن ترتيلاً)المزمل/2-4.
ويخاطب تعالى الأمة الإسلامية جمعاء بقوله عز من قال: (فاقرؤا ما تيسر من القرآن) المزمل/20.
ولكن-كما ذكرنا-ينبغی أن تكون التلاوة وسيلة للتفكر والتدبر فی المعنى المحتوى، وهذا التدبر يجب أن يصبح مقدمة للعمل بالقرآن: (أفلا يتدبرون القرآن أم على قلوبٍ أقفالها) محمد/24.
(ولقد يسرنا القرآن للذكر فهل من مدكر) القمر/17.
(وهذا كتاب أنزلناه مبارك فاتبعوه) الأنعام/155.
وعليه فإن من يقتصر على التلاوة والحفظ دون التدبر والعمل فقد خسر خسراناً عظيماً؛ لأنه عمل بأحد الأركان وفرط بالركنين الأهم.
علم و ایمان هر کدام نقشی متفاوت در سازندگی آینده ء انسان دارند. نقش علم این است که راه ساختن را به انسان ارائه می دهد. علم انسان را توانا می کند که هرگونه " بخواهد " آینده را همان گونه بسازد. علم مانند ابزاری در اختیار خواست انسان قرار می گیرد و طبیعت را آنچنانکه انسان بخواهد و فرمان دهد می سازد. اما اینکه طبیعت را چگونه بسازد، آیا از طبیعت مصنوعاتی بسازد به سود جامعه ء انسانی و یا نیروهای مخرب برای مزید توسعه طلبی افرادی مخصوص، این دیگر به این ابزار که نامش علم است مربوط نیست، این بسته به این است که انسانهایی که علم در فرمان آنهاست چگونه انسانهایی بوده باشند.
پیامبر اکرم (ص) به علم و سواد تشویق می کرد، کودکان اصحابش را وادار کرد که سواد بیاموزند، برخی از یارانش را فرمان داد زبان سریانی بیاموزند. این تأکید و تشویقها درباره علم سبب شد که مسلمین با همت و سرعت بی نظیری به جستجوی علم در همه جهان پرداختند، آثار علمی را هر کجا یافتند به دست آوردند و ترجمه کردند و خود به تحقیق پرداخته و از این راه علاوه بر اینکه حلقه ارتباطی شدند میان تمدنهای قدیم یونانی و رومی و ایرانی و مصری و هندی و غیره، و تمدن جدید اروپایی، خود یکی از شکوهمندترین تمدنها و فرهنگهای تاریخ بشریت را آفریدند که به نام تمدن و فرهنگ اسلامی شناخته شده و می شود.
خداوند در قرآن می فرماید: «قل هل یستوی الذین یعلمون و الذین لا یعلمون ، انما یتذكر اولوا الالباب؛ بگو آیا دانایان با نادانان مساویند؟ جز این نیست كه تنها خردمندان یادآور می شوند» (سوره زمر، آیه 9). نقش علم برای انسان اینقدر زیاد است که اسلام طلب آن را بر هر مسلمانی واجب دانسته است. پیامبر اکرم می فرماید:«طلب العلم فریضة علی كل مسلم؛ یعنی جستجو و تحصیل علم بر هر مسلمانی فرض و واجب است» (اصول كافی، ج 1 ص 30). این حدیث از جمله احادیث اسلامی است كه شیعه و سنی هر یك به طرق و سندهای خود آن را از رسول اكرم نقل كرده اند. اگر چند حدیث مسلم داشته باشیم كه فریقین آنرا از رسول اكرم ( ص ) نقل كرده باشند یكی همین حدیث است. معنی حدیث این است: یكی از فرائض اسلامی و واجبات اسلامی، در ردیف سایر واجبات و فرائض، طلب و تحصیل علم است. تحصیل و طلب علم بر هر مسلمانی واجب است، اختصاص به طبقه و دسته ای دون طبقه و دسته ای ندارد. در تواریخ آمده كه قبل از ظهور اسلام بعضی از جامعه های متمدن آنروز تحصیل علم را از حقوق و امتیازات بعضی از طبقات می دانسته اند و برای سایرین چنین حقی قائل نبوده اند. در اسلام نه تنها علم به عنوان " حق " از امتیازات كسی نیست، بلكه به عنوان " تكلیف " و " وظیفه " بر همه افراد تحصیل آن فرض و واجب است مانند سایر تكالیف.
نماز یكی از فرائض است. روزه یكی از فرائض است. زكات یكی از فرائض است. حج یكی از فرائض است. جهاد یكی از فرائض است. امر به معروف و نهی از منكر یكی از فرائض است. همچنین عالم شدن و دانا شدن هم ( به نص این حدیث ) یكی از فرائض است. در این جهت به طور اجمال و سربسته اختلافی نیست. از صدر اسلام تا امروز همه فرق و همه علمای اسلامی این مطلب را قبول داشته اند. در كتب حدیث همیشه یك باب مخصوص هست تحت عنوان " باب وجوب طلب العلم" و یا عنوانی نظیر این عنوان. می فرماید جستجو و طلب علم بر هر مسلمان واجب است، هیچ استثنائی ندارد، حتی از لحاظ زن و مرد هم استثنائی ندارد، چون مسلم یعنی مسلمان ، خواه مرد باشد و خواه زن. این حدیث می فرماید فریضه علم یك فریضه عمومی است، اختصاص به طبقه ای یا صنفی یا جنسی ندارد. ممكن است یك چیز مثلا بر جوانان فرض باشد نه بر پیران، بر حاكم فرض باشد و نه بر رعیت، یا بر رعیت فرض باشد نه بر حاكم، وظیفه مرد باشد نه وظیفه زن، مانند جهاد و نماز جمعه كه فقط بر مردان فرض است، بر زنان فرض نیست، اما این فریضه كه نامش فریضه علم است بر هر مسلمانی فرض است و هیچگونه اختصاصی ندارد.
حدیث دیگر اینكه: «اطلبوا العلم من المهد الی اللحد؛ یعنی در همه عمر، از گهواره تا گور، در جستجو و طلب علم باشید»، یعنی علم فصل و زمان معین ندارد، در هر زمانی باید از این فرصت استفاده كرد. همان طوری كه حدیث اول از لحاظ افراد و از لحاظ جنس و صنف و طبقه اختصاص و محدودیت را برداشت و این فریضه را از آن نظر تعمیم داد، این حدیث از لحاظ وقت و زمان توسعه و تعمیم می دهد. ممكن است فریضه و تكلیفی از لحاظ زمان محدودیت داشته باشد و نشود در هر زمانی به او پرداخت. مثلا روزه های واجب وقت و زمانش معین است و آن ماه مبارك رمضان است، و حتی نماز از لحاظ ساعت شبانه روز وقت معینی دارد و فقط در ساعات معین باید انجام گیرد. حج واجب است اما در همه وقت نمی شود آن را بجا آورد، موسم معین دارد و آن ماه ذی الحجه است، ولی فریضه علم محدود به هیچ وقت، هیچ زمان و هیچ سن و سال نیست و اگر وقت روزه، ماه رمضان و وقت حج، ماه ذی الحجه و وقت نماز ظهر مثلا از ظهر تا نزدیك غروب است، وقت تحصیل علم از گهواره تا گور است و نیز فرمود: «اطلبوا العلم و لو بالصین» (بحارالانوار، ج 1 ص 180 ) یعنی علم را جستجو و تحصیل كنید و به دست آوردید ولو در چین، ولو اینكه مستلزم این باشد كه به دورترین نقاط جهان مانند چین سفر كنید.
این حدیث می گوید تحصیل علم، جا و مكان معین ندارد، همان طوری كه وقت و زمان معین هم ندارد. ممكن است یك تكلیف و فریضه از لحاظ جا و مكان محدودیت داشته باشد، نشود آن را در همه جا انجام داد، مثلا اعمال حج از لحاظ محل و مكان هم مقید و محدود است. مسلمانان حتما باید اعمال حج را در مكه، در همان سرزمینی كه توحید و اسلام از آنجا طلوع كرد و به سایر جهانیان رسید، در اطراف خانه ای كه به دست ابراهیم و فرزند پاك نهادش بنا شد انجام یابد.
مسلمانان نمی توانند با هم توافق كنند و نقطه دیگری را برای اعمال حج انتخاب كنند. پس این تكلیف از این نظر محدودیت دارد، اما در انجام فریضه علم هیچ نقطه معین در نظر گرفته نشده، هر جا كه علم هست آنجا جای تحصیل و به دست آوردن است، می خواهد مكه باشد یا مدینه، مصر باشد یا شام یا عراق، یا دورترین نقاط جهان، می خواهد در مشرق باشد یا مغرب. یك سلسله احادیث داریم در باب فضل مهاجرت و مسافرت برای علم به نقاط دوردست، و حتی آیه كریمه «و من یخرج من بیته مهاجرا الی الله و رسوله ثم یدركه الموت فقد وقع اجره علی الله؛ و هر كس از خانه خود به سوی خدا و پیامبرش برای هجرت خارج شود و در راه بمیرد اجرش با خداست» (سوره نساء، آیه 100)، به مهاجرت و مسافرت در طلب علم تفسیر شده است. در یكی از احادیث معتبر وارد شده: «لو علمتم ما فی طلب العلم لطلبتموه و لو بسفك المهج و خوض اللجج؛یعنی اگر می دانستید در نتیجه طلب و تحصیل علم به چه سعادتهائی می رسید، به دنبال آن می رفتید ولو به اینكه خون شما در این راه ریخته شود و یا مستلزم این باشد كه به دریاها وارد شوید و اقیانوسها بپیمائید»(بحار، ج 2 ص 177 ).
همچنین از رسول اكرم ( ص ) روایت شده که فرمود: «الحكمة ضاله المؤمن یأخذها اینما وجدها»، یا به این تعبیر: «كلمة الحكمة ضالة المؤمن فحیث وجدها فهو احق بها» (بحار الانوار، ج 2 ص 99 ) یعنی حكمت گمشده مؤمن است، و هر كس كه چیزی گم كرده آن را در هر نقطه كه پیدا كند معطل نمی شود و برمی دارد. "حكمت" یعنی سخن و مطلب محكم و متقن و منطقی و درست، یعنی دریافت حقیقت. هر قانون و قاعده ای كه با حقیقت وفق دهد و ساخته وهم و تخیلات نباشد "حكمت" است. علی ( ع ) می فرماید: «الحكمة ضالة المؤمن فاطلبوها و لو عند المشرك تكونوا احق بها و اهله؛ حكمت گمشده مؤمن است پس او را بجوئید و بیابید هر چند در نزدیك نفر مشرك باشد. شما كه مؤمن هستید، به آن علم و حكمت سزاوارترید و شایسته آن می باشید». و هم آن حضرت فرموده: «الحكمة ضالة المؤمن فخذ الحكمة و لو من اهل النفاق؛ حكمت، گمشده مؤمن است. آن را بگیر ولو از اهل نفاق»(نهج البلاغه، حكمت 80 )، باز هم از این تعبیرات زیاد داریم.
خلاصه همه اینها اینست كه در فرا گرفتن علم، یگانه شرط اینست كه آن علم درست و صحیح و مطابق با واقع و حقیقت باشد، شما به آن كسی كه علم و حكمت را از او فرا می گیرید كار نداشته باشید . بلی یك وقت هست كه آدمی در درست بودن و صحیح بودن مطلب تردید دارد. در اینگونه موارد كسانی كه اهل تشخیص نیستند نباید به سخن هركس گوش كنند، باید دقت كنند كه تحت تأثیر و تلقین چه كسی هستند. اگر در این جهت دقت نكنند بسا هست كه از آن راه گمراه شوند. ولی یك وقت هست كه معلوم است كه حرف طرف درست است، مثلا واقعا یك كشف علمی در طب ، یا در طبیعی، یا غیر اینها، مسلم است كه درست است. می فرماید در این صورت بروید یاد بگیرید.
در احادیث ما از زبان حضرت مسیح عیسی بن مریم ( ع ) نقل شده كه فرمود: «خذوا الحق من اهل الباطل و لا تأخذوا الباطل من اهل الحق ، كونوا نقاد الكلام؛ یعنی حق را بگیرید و بپذیرید ولو از اهل باطل، اما باطل را هرگز نگیرید و نپذیرید ولو از اهل حق، خودتان صراف سخن و سخن شناس باشید» (بحارالانوار، ج 2 ص 96 ). به هر حال این سلسله احادیث، قید و محدودیت را درباب علم از لحاظ صرف ارتباط، یعنی از لحاظ كسانی كه یك نفر مسلمان علم خود را از آنها فرا می گیرد برداشته است. زیرا ممكن است یك وظیفه ای از این نظر محدود باشد. مثلا نماز جماعت را باید به یك نفر اقتداء كرد، اما شرط دارد، شرطش این است كه مسلمان باشد، مؤمن باشد، عادل باشد. اما در تعلیم و تعلم هیچیك از این شرطها منظور نشده.
اسلام جامعه ای می خواهد عزیز و مستقل و متكی به خود، اسلام نمی پسندد كه یك ملت مسلمان، زیردست و تو سری خور یك ملت غیر مسلمان بوده باشد: «لن یجعل الله للكافرین علی المؤمنین سبیلا؛ خداوند نمی پسندد كه كافران بر مسلمانان سیطره و تسلط داشته باشند» (سوره نساء، آیه 141). اسلام نمی پسندد یك ملت مسلمان همیشه دست در یوزگی به سوی یك ملت دیگری به عنوان قرض یا كمك بلا عوض دراز كند. اسلام نمی پسندد جامعه اسلامی استقلال اقتصادی یا اجتماعی نداشته باشد. اسلام نمی پسندد كه مسلمانان همین كه بیماری سختی پیدا كردند خودشان طبیب و وسائل كافی نداشته باشند و بیماران را به دوش بكشند و به سوی ملتهای غیر مسلمان بروند.
علم ، پایه عزتها و استقلالها در دنیا تحولی به وجود آمده كه همه كارها بر پاشنه علم می چرخد و چرخ زندگی بر محور علم قرار گرفته است. همه شؤون حیات بشر با علم وابستگی پیدا كرده به طوری كه هیچ كاری و هیچ شأنی از شؤون حیات بشر را جز با كلید علم نمی توان انجام داد.
فریضه علم ، مفتاح سایر فرائض انجام سائر فرائض و تكالیف فردی و اجتماعی اسلام، به فریضه علم بستگی دارد. فریضه علم به عنوان یك كلید و مفتاح برای انجام سایر فرائض و منظورهای اسلامی شناخته شده و به اصطلاح فقهاء، واجب تهیوئی است، و بالنتیجه اگر شؤون حیاتی مسلمین شكلی به خود بگیرد كه وابستگی بیشتری به علم پیدا كند فریضه علم هم اهمیت و لزوم و توسعه و عموم بیشتری پیدا می كند. هر علمی كه به حال اسلام و مسلمین نافع است و برای آنها لازم است آن را باید از علوم دینی شمرد و اگر كسی خلوص نیت داشته باشد و برای خدمت به اسلام و مسلمین آن علم را تحصیل كند، مشمول اجر و ثوابهائی كه در تحصیل علم گفته شده هست، مشمول این حدیث است كه «و ان الملائكة لتضع اجنحتها لطالب العلم؛ فرشتگان، زیر پای طالبان علم پر می نهند». اما اگر خلوص نیت در كار نباشد تحصیل هیچ علمی ولو یاد گرفتن آیات قرآن باشد اجر و ثوابی ندارد.جامعیت و خاتمیت اسلام اقتضاء می كند كه هر علم مفید و نافعی را كه برای جامعه اسلامی لازم و ضروری است علم دینی بخوانیم.
درتاريخ ، كتابي سراغ نداريم كه مانند قرآن طبق يك سيستم عددي تنظيم شده باشد بر اين حقيقت علاوه بر 43 بند پيشين ، موارد زير نيز گواه صادقي است: الف: كلمه "الله2698 مرتبه در قرآن تكرار شده كه مضربي از عدد 19 است (142 * 19 ) و تعداد حروف "بسم الله الرحمن الرحيم" نيز 19 مورد مي باشد. مسئله جالب اينكه در سوره اخلاص بعد از "قل هو الله احد " جمله " الله الصمد" آمده در صورتي كه اگر "هو الصمد" مي آمد ، جمله صحيح بود. از نظر دسترو زباني بايد "هو " مي آمد اما با اين حال "الله" آمده است ، اگر بجاي "الله" "هو" مي آمد ، سيستم رياضي قران بهم مي ريخت و اين مسئله شباهت زيادي دارد به همان "اخوان" و "قوم" در سوره "ق". ب: مورد جالب ديگر در سوره مريم حروف مقطعه كهيعص مي باشد كه بصورت حروف آغازين آمده است ، اين حروف در سوره مريم ، بصورت جداگانه ، با اين تعداد بكار رفته اند: حرف "ك" 137 مرتبه، حرف "ه" 168 مرتبه ، حرف "ي" 345 مرتبه ، حرف "ع" 122 مرتبه، حرف ص" 26 مرتبه. جمع اين ارقام به اين صورت است: 345+168+137+122+26=897كه مضروب عدد 19 مي باشد (42*19) يعني مجموع تكرار حروف پنجگانه (ك، ه ، ي ، ع ، ص،) سوره مريم (سوره شماره 19) علاوه بر آنكه برعدد 19 (تعداد حروف بسم الله الرحمن الرحيم ) قابل تقسيم است، بر عدد 14 (كه تعداد حروف مقطعه است) نيز قابل تقسيم مي باشد(798=57*14) پ: در قرآن بعضي از كلمات با كلمه هاي ديگر كه از نظر معني با همديگر تناسب دارند يكسان به كار رفته اند. مثلاً : 1- كلمه "حيوه" 145 بار با مشتقات آن در قرآن بكار رفته است و به همان تعداد (145بار ) كلمه "موت يا مرگ" با مشتقاتش بكار رفته است. 2- كلمه "دنيا " 115 بار و كلمه "آخرت" هم 115 بار بكار رفته است. 3- كلمه "ملائكه" 88 بار در قرآن آمده است و كلمه "شياطين" نيز به همان تعداد 88 بار بكار برده شده اند. 4- "حر" يعني گرما 40 بار و كلمه " برد" يعني سرما نيز 40 بار بكار برده شده اند. 5- كلمه "مصائب" 75 بار و كلمه "شكر" نيز 75 بار 6- كلمه زكات 32 بار و كلمه "بركات" نيز 32 بار . 7- كلمه "عقل" ومشتقات آن 49 بار و كلمه "نور" نيز با مشتقاتش 49 بار . 8- كلمه "يوم " به معني روز و "شهر" به معني ماه در قرآن به ترتيب 365 بار و 12 بار بكار رفته اند. 9- كلمه "رجل" به معني مرد 24 بار و كلمه "امرأه " به معني زن نيز 24 بار در قرآن بكار رفته اند. 10- كلمه "امام" بصورت مفرد و جمع 12 بار در قرآن آمده است. آيا اينها تصادفي است؟ ت: تفاوتهايي د رحدود يك ده هزارم. ضمن بررسي سوره مريم و زمر ديدم كه نسبت "درصد" مجموع حروف ( ك، ه ، ي ، ع، ص) در هردو سوره مساوي است با اينكه بايد در سوره مريم بيش از هر سوره ديگر باشد زيرا اين حروف مقطعه فقط در آغاز سوره مريم قرار دارد. اما هنگاميكه محاسبات مربوط به نسبت گيري حروف دو سوره را از رقم سوم اعشار بالاتر بردم روشن شد كه نسبت مجموع اين حروف در سوره مريم يك ده هزارم (0001/0 ) بيش از سوره زمر است . اين تفاوتهاي جزئي راستي عجيب و حيرت آوراست. نتيجه: 1- يك مؤلف هر قدر هم كه توانا باشد هر گز نمي تواند د رذهن خود حروف و اعدادي به اندازه معين بگيرد سپس از آنها مقالات و يا كتابي بنويسد كه همچون قرآن حتي شماره ها و حروف و كلمات آن نيز به اندازه و شمرده شده در آيد مثلاً حروف مقطعه "الم" به ترتيب "الف" بعد " لام" و سپس "ميم" از ديگر حروف در سوره هاي مربوطه بيشتر باشد. از طرف ديگر تعداد حروف مقطعه 14 حرف باشد يعني درست نصف تعداد حروف الفباي عربي. اگر مشاهده كرديم انساني در مدت 23 سال با آن همه گرفتاري ؛ سخناني آورد كه نه تنها مضامين آنها حساب شده و از نظر لفظ و معني و محتوا در عاليترين صورت ممكن بود ؛ بلكه از نسبت رياضي و عددي حروف چنان دقيق و حساب شده بود كه نسبت هر يك از حروف الفبا در هريك از سخنان او يك نسبت دقيق رياضي دارد. آيا نمي فهميم كه كلام او از علم بي پايان پروردگار سرچشمه گرفته است؟ 2- رسم الخط اصلي قرآن را حفظ كنيد. تمام محاسبات فوق در صورتي صحيح خواهد بود كه به رسم الخط اصلي و قديمي قرآن دست نزنيم مثلاً اسحق و زكوه و صلواه را به همين صورت بنويسيم نه بصورت اسحاق و زكات و صلاه . در غير اينصورت محاسبات ما بهم خواهد ريخت. 3- عدم تحريف قرآن. در قران مجيد حتي كلمه و حرفي كم و زياد نشده و الا بطور مسلم محاسبات كنوني روي قرآن فعلي صحيح از آب در نمي آمد و كلمات و حروف حساب شده نظام كنوني حروف قرآن را بكلي به هم مي ريخت. پس اين نشانه ديگري بر عدم كوچكترين تحريف در قرآن مجيد است.
31- در سوره « يس » تعداد حروف « ي » و « س» 285 ميباشد ( 15×19) 32- در هفت سوره 40 تا 46 كه با رمز « حم » شروع ميشوند تكرار حروف 2166 ميباشد (14*19) بنابراين تمام حروف اختصاري كه در ابتداي سوره هاي قرآن قرار دارند . بدون استثناء در روش اعددي اعجاز آميز قرآن شركت دارند. بايد توجه داشت كه اين روش اعدادي قرآن ، در مواردي ساده و در خور فهم اشخاص معمولي است ، اما در موارد ديگر ، بسيار مشكل و پيچيده بوده و براي درك آنها اشخاص تحصيل كرده بايد از ماشينهاي الكترونيكي كمك بگيرند . 33- در سوره هاي شماره 2و3و7و13و19و30و31و32 كه با رمز « الم » شروع ميشوند تعداد حروف الف ، لام ، ميم جمعاً 26676 مورد و قابل قسمت به 19 ميباشند(1404*19). 34- در سوره هاي 20و26و27و28و36و42 كه با رمز « طس » يا يكي از دو حرف مزبور (ط ، س) آغاز ميشوند تعداد دو حرف « ط » و «س» 494 مورد ميباشد ( 26*19). 35- در سوره هاي 10و11و12و14و15 كه با رمز « الر» آغاز مي شوند تعدا الف ، لام ، راء به اضافه تعداد ( راء ) تنها در سوره سيزدهم ،9،97مورد است كه اين عدد قابل قسمت بر عدد 19 مي باشد (511*19) 36- در سوره هايي كه با رمز يكي از حروف "ط" "س" و "م" آغاز مي شوند ، تعداد حروف طاء و سين و ميم 9177 مورد مي باشد (438*19) 37- در سوره رعد ( شماره 13 ) كه با حرف رمزي "المرا" آغاز مي شود ، تعداد حروف (الف ، لام ، ميم، را ) 1501 مورد مي باشد (79*19) 38- در سوره اعراف (شماره 7) كه با حروف رمزي "المص" شروع مي گردد تعداد وقوع "الف" 2572 مورد ، حرف "لام" 1523 مورد ، حرف "ميم" 165 و حرف "ص" 98 مورد كه جمعاً عدد 5358 بدست مي آيد(282*19) 39- در سوره مريم (شماره 19) كه با حروف "كهيعص" شروع مي شود ، تعداد حروف (كاف ، ها ، يا ، عين ، صاد) 798 مورد مي باشد (42*19) 40- در سوره شورا (شماره 42) كه با حروف "حم عسق " شروع مي شود ، تعداد حروف (حا ، ميم ، عين، سين ، قاف ) 570 مورد مي باشد(30*19) 41- در سيزده سوره اي كه حرف "الف" در لغت رمزي آنهاست (سوره هاي شماره 2 ، 3 ، 7 ، 10 ، 11 ، 12 ، 13 ، 14 ، 29 ، 30 ، 31 ، 32و15 ) جمع الف هاي موجود 17499مورد مي باشد(921*19) 42- در سيزده سوره فوق الذكر جمع حروف "لام" 1870 مورد مي باشد(620*19) 43- در هفده سوره اي كه حروف "ميم" در لغت رمزي آنها ست (سوره هاي شماره 2 ، 3 ، 7 ، 13 ، 32 ، 26 ، 28 ، 29 ، 31 ، 30 ، 40 ، 41، 42 ، 43 ، 44 ، 45 ، 46 )جمع حروف "ميم" 8683 مورد مي باشد (457*19)
21- يك كيفيت مخصوص به قرآن مجيد اينست كه29 سوره با حروف رمزي شروع ميشود كه معني ظاهري ندارند ، اين علامات در هيچ كتاب ديگري و در هيچ جايي ديده نمي شوند .اين حروف در ابتداي سوره هاي قرآن بخش مهمي از طرح اعدادي اعجاز آميز مي باشد كه بر عدد 19 بنا شده است.اولين نشانه اين ارتباط اينست كه29 سوره از قرآن با اين علامات شروع ميشود.تعداد حروف الفبا دراين رموز14وتعداد خود رمزها نيز14ميباشد.هرگاه تعدادسوره ها(29) وحروف الفبا(14)راباتعدادرمزها(14)جمع كنيم ، حاصل جمع 57(3*19) خواهد بود. 22- خداوند توانا بما ياد ميدهدكه در هشت سوره وسوره هاي شماره (10،12،13،15،26،27،28،31)دو آيه اول كه با اين رموز آغاز ميشوند حاوي وحامل معجزه قرآن هستند،بايد توجه داشت كه قرآن كلمه " آيه " را بمعني معجزه بكار برده است . بايد كلمه آيه داراي معاني متعددي باشد كه يكي از آنها معجزه است ونيز بايد دانست كه خود كلمه معجزه در هيچ جاي قرآن بكار برده نشده است.بدين جهت قرآن مناسب تفسير نسلهاي گوناگون بشريت است مثلاً نسلهاي قبلي (پيش ازكشف اهميت حروف رمزي قرآن )كلمه آيه رادر اين هشت سوره ،آيه نيم بيتي مي پنداشتند ،ولي نسلهاي بعدي كه از اهميت اين رموزبا خبر شدند آيه را به معني معجزه تفسير كرده اند. بكار بردن كلمات چند معنايي و مناسب براي همه نسلهاي بشر در زمانهاي گوناگون خود يكي از معجزات قران است. 23- سوره قاف كه با حرف ق شروع مي شود (شماره 50 ) شامل 57(3*19) حروف ق است. 24- سوره ديگري در قرآن" حروف ق را در علامت رمزي خود دارد (سوره شورا شماره 42)كه اگر حروف ق را در اين سوره شمارش نمائيد، ملاحظه خواهيد كرد كه حرف ق 57(3*19)بار تكرار شده است. 25- بدين ترتيب در مييابيد كه دو سوره قرآني فوق الذكر (شماره 50 و 42 ) به اندازه همديگر (57،57) شامل حرف ق هستند كه مجموع آن دو با تعداد سوره هاي قرآن(114) برابر است. چون سوره ق بدين نحو آغاز مي شود : "ق و القرآن المجيد" تصور حرف ق به معني قرآن مجيد مي نمايد و 114 ق مذكور گواه 114 سوره هاي قرآن است. اين احتساب اعداد آشكار و گويا ، مدلل مي دارد كه 114 سوره قرآن ، تمام قرآن را تشكيل مي دهند و چيزي جز قرآن نيستند. 26- آمار كامپيوتر نشان ميدهد كه فقط اين دو سوره كه با حرف ق آغاز مي شود ، داراي تعداد معيني ق (57 مورد ) هستند ، گوئي خداوند توانا مي خواهد با اشاره و كنايه بفرمايد كه خودش تنها از تعداد حروف الفبا در سوره هاي قرآن با خبر است. 27- يك نمونه در آيه 13 از سوره ق مدلل مي دارد كه هر كلمه و در حقيقت هر حروف در قرآن مجيد به دستور الهي و طبق يك سيستم اعدادي بخصوصي كه بيرون از قدرت بشر است گنجانيده شده است اين آيه مي فرمايد "عاد ، فرعون و اخوان لوط " در تمام قرآن مردمي كه لوط را نپذيرفتند ، قوم ناميده مي شوند. خواننده بلافاصله متوجه مي شود كه اگر بجاي « اخوان » در سوره ق كلمه « قوم » بكار بدره مي شد چه اتفاقي مي افتاد . در اين صورت ذكر كلمه قوم بجاي اخوان، حرف « ق» در اين سوره 58 بار تكرار مي شد و عدد 58 به 19 قابل قسمت نيست و لذا با تعداد 57 «ق» كه در سوره شورا مطابقت نمي كرد و جمع آن دو با تعداد سوره هاي قرآن برابرنمي شد ، بدين معني كه با جايگزين كردن يك كلمه بجاي ديگري نظم قرآن از بين ميرود. 28- تنها سوره اي كه با حرف « ن » آغاز ميشود ، سوره قلم است ( شماره 6 ) اين سوره 133 « ن » دارد كه به 19 قابل قسمت است ( 7×19). 29- سه سوره اعراف (شماره 7 ) مريم ( شماره 19 ) و ص ( شماره 38) كه با حروف « ص» شروع ميشوند، جمعاً 152 حرف « ص » دارند ( 8×19) 30- در سوره طه (شماره 20 ) جمع تعداد حروف « ط » و « هـ» 344 ميباشد ( 18 × 19).
11- پنجمين بار كه جبرئيل فرود آمد اولين سوره كامل « فاتحه الكتاب» را آورد كه با اولين بيانيه قرآن بسم الله الرحمن الرحيم (19 حرف) اغاز مي شود . اين بيانيه 19 حرفي بالفاصله بعد از نزول آيه «برآن دوزخ 19 فرشته موكلند» نازل شد . اين مراتب گواهي ارتباط آري از شبهه آيه 30 سوره مدثر(عدد 19) و اولين بيانيه قرآن «بسم الله الرحمن الرحيم» (عدد 19) با سيستم اعداي اعجاز آميز است كه بر عدد 19 بنا نهاده شده است. 12- آفريننده ذوالجلال و عظيم الشأن با آيه 31 سوره مدثر به ما ياد مي دهد كه چرا عدد 19 را انتخاب كرده است. پنج دليل زير را بيان مي فرمايد : الف) بي ايمانان را آشفته سازد. ب) به خوبان يهود و نصارا اطمينان دهد كه قرآن آسماني است. ج) ايمان مومنان تقويت نمايد. د) تا هر گونه اثر شك و ترديد را از دل مسلمانان و خوبان يهويت و مسيحيت بزدايد. ه) تا منافقين و كفار را كه سيستم اعدادي قرآن را قبول ندارند رسوا سازد. 13- آفريننده بمامي آموزدكه اين نظم اعدادي قرآن تذكري به تمام جهانيان است (آيه 31 سوره مدثر)ويكي از معجزات عظيم قران است. (آيه 35) 14- هركلمه از جمله آغازيه قرآنبسم الله الرحمن الرحيم در تمام قرآن بنحوي تكرار شده كه به عدد 19 قابل تقسيم است ،بدين ترتيب كه كلمه" اسم " 19 باركلمه " الله " 2698بار(42*19)، كلمه " الرحمن " 57 بار (3*19) وكلمه " الرحيم " 114بار (6*19)ديده مي شود. 15- قرآن 114سوره دارد كه هر كدام از سوره ها با آيه افتتاحيه " بسم الله الرحمن الرحيم " آغاز ميشود بجز سوره توبه (شماره 9) كه بدون آيه معموله افتتاحيه است،لذا آيه " بسم الله الرحمن الرحيم" در ابتداي سوره ها 113 بار تكرار شده است.چون اين رقم به 19 قابل قسمت نيست وسيستم اعدادي قرآن آسماني ساخته پروردگار بايد كامل باشد يكصد وچهاردهمين آيه بسم الله را در سوره النمل كه دوبسم الله دارد(آيه 27) (آيه افتتاحيه وآيه 30 )بنابراين قرآن مجيد 114 بسم الله دارد. 16- همانطور كه در بالا اشاره شد سوره توبه فاقد آيه افتتاحيه بسم الله است . هر گاه از سوره توبه شروع كرده آنرا سوره شماره يك وسوره يونس را سوره شماره دو فرض نموده وبه همين ترتيب جلو برويم ، ملاحظه مي شود كه سوره النمل نوزدهمين سوره است (سوره 27) كه بسم الله تكميلي را دارد .از اين نظم نتيجه مي گيريم كه قرآني كه اكنون در دست ماست با قرآن زمان پيامبر از لحاظ ترتيب سوره ها يكي است . 17- تعداد كلمات موجود بين دو آيه بسم الله سوره النمل 342(18*19) ميباشد. 18- قرآن مجيد شامل اعداد بيشماري است .مثلاً : ما موسي را براي جهل شب احضار كرديم ،ما هفت آسمان را آفريديم .شمار اين اعداد در تمام قرآن 285(15*19)ميباشد. 19- اگر اعداد 285 فوق را با هم جمع كنيم ، حاصل جمع 174591 (9189*19)خواهد بود . 20- حتي اگر اعداد تكراري را از عدد فوق حذف نماييم حاصل جمع 162146 (8534*19) خواهد بود.
مقاله قرآن و كامپيوتر نوشته « دكتر رشاد خليفه» دانشمند مسلمان مصري داراي درجه پي اچ دي در رشته مهندسي سيستمها و استاد دانشگاه آريزوناي آمريكاست كه مدتي معاون سازمان توسعه صنعتي ملل متحد بوده است . وي با كمك عده اي از مسلمين متخصص و صرف وقت بسيار تحقيقات گسترده اي را در نظم رياضي كاربرد حروف و كلمات در قرآن شروع نموده و با الهام از آيات 11 تا 31 سوره مدثر كه عدد 19 را كليد رمز اعجاز آميز قرآن و آسماني بودن آن معرفي ميكنند به كمك عدد 19 توانست رمز نظم رياضي حيرت انگيز و اعجاز آميز حاكم بر حروف قرآني را كشف نمايد. دكتر رشاد خليفه ، نخستين بار ترجمه قرآن مجيد از عربي به انگليسي را در 12 جلد نگاشت . اين ترجمه ها توسط مؤسسه « روح حق» واقع در شهرستان توسان ايالت آريزوناي آمريكا بچاپ رسيد. مقاله قرآن و كامپيوتر در پايان جلد اول كتاب ترجمه قرآن درج شده است. اينك متن مقاله : در چهارده قرن اخير نوشته هاي بيشمار ادبي شامل كتاب ، مقاله . گزارشات پژوهشي درباره كيفيت معجزه آساي قرآن برشته تحرير در آمده است . دراين نوشته ها فصاحت بيان ، فضيلت ادبي، معجزات علمي، سبك و حتي جاذبه آهنگ تلاوت قرآن تشريح شده است. با وجود اين، تحقيق در اعجاز قرآن بعلت احساسات بشري، بيطرفانه صورت نگرفته و بسته به عقيده نويسنده برعليه آن قلم فرسايي شده است . چون مطالعات وپژوهش هاي قبلي به بوسيله بشر انجام شده خواهي نخواهي تمايلات ونظرات ضد ونقيض نويسندگان در آنها به چشم ميخورد ، اين نوشته ها نتوانسته اند افراد غيرمسلمان را قانع كنند كه قرآن كتاب آسماني است و دلايل نويسندگان درايشان مؤثر نبوده است. معجزه اي كه در اين رساله پژوهشي ارائه مي شود برمبناي اصولي بي چون و چرا و خالي از شك و شبيه و غيرقابل تغيير استوار است بدين ترتيب كه فن كامپيوتر با كشف سيستم اعدادي اعجاز آميز قرآن مدلل مي دارد كه قرآن مجيد بدون شك ساخته فكر بشر نمي تواند باشد. خواست خداي توانا بوده است كه اين نظم پيچ در پيچ عددي قرآن مخفي نماند تا تايپ شود كه سرچشمه غيبي قرآن از جانب خداوند متعال است و نيز در عرض گذشت قرون بوسيله ذات او محافظت ميشده و از گزند تغيير ، افزايش يا كاهش در امان مانده است. رمزهاي اعجاز آميز قرآن منحصراً از اين قرارند : 1- اولين آيه قرآن « بسم الله الرحمن الرحيم » داراي 19 حرف عربي است. 2- قرآن مجيد از 114 سوره تشكيل شده است و اين عدد به 19 قسمت است. (6× 19) 3- اولين سوره اي كه نازل شده است سوره علق (شماره96) نوزدهمين سوره از آخر قرآن است. 4- سوره علق 19 آيه دارد. 5- سوره علق 285 حرف (15× 19) دارد. 6- اولين باركه جبرئيل امين با قرآن فرود آمد 5 آيه اولي سوره علق را آورد كه شامل 19 كلمه است. 7- اين 19 كلمه ، 76 حرف (4× 19) دارد كه به تعداد حروف بسم الله الرحمن الرحيم است. 8- دومين باري كه جبرئيل امين فرود آمد 9 آيه اولي سوره قلم (شماره 68) را آورده كه شامل 38 كلمه است. (2 × 19) 9- سومين باركه جبرئيل امين فرود آمد 10 آيه اولي سوره مزمل (شماره 73) را آورد كه شامل 57 كلمه است. (3× 19) 10- چهارمين باركه جبرئيل فرود آمد 30 آيه اولي سوره مدثر (شماره 74) را آورد كه آخرين آيه آن « بر آن دوزخ 19 فرشته موكلند» مي باشد. (آيه 30)
نقش قرآن در زندگی بشری در ابعاد مختلف فردی، اجتماعی و حتی بین المللی، قابل دقت و بررسی است که به طور مختصر به بعضی از آنها اشاره می شود: یکم. انسان نیازمند ارتباط مستقیم با آفریننده و هستی بخش خود است. این ارتباط اگر چه از طریق مناجات و رازگویی درونی و قلبی انجام می گیرد؛ اما دسترسی به کلمات خود خداوند، بسیار لذت بخش و اطمینان آور است. چنان که اقبال لاهوری گفته است: «اگر می خواهی خدا با تو سخن بگوید، قرآن بخوان».
این ویژگی به طور کامل، تنها برای قرآن مجید باقی مانده است و هیچ کتاب آسمانی دیگر، چنین جایگاهی ندارد. دوم. انسان در تکاپو و جست و جوی آگاهی های صحیح و معارف بلند و پرمعنا است. البته با استفاده از تجربیات بشری و تلاش های علمی، به بسیاری از آگاهی ها می توان دست یافت؛ اما برای اطمینان به درستی یافته های خود و آگاهی به آنچه برای او دست نایافتنی است، نیاز به یک منبع اصیل و غنی بسیار محسوس است؛ چنان که از زبان امام راحل(ره) گفته شده است: «اگر قرآن نبود، درهای معرفت بر ما بسته بود».
قرآن مجید در این باره جایگاه ممتازی دارد. تعریفی که قرآن از انسان دارد «إِنِّی جاعِلٌ فِی الْأَرْضِ خَلِیفَةً»؛ بقره (2)، آیه 30. و تعریفی که قرآن از خداوند ارائه کرده است: «لَیْسَ کَمِثْلِهِ شَیْ ءٌ»؛ شوری (43)، آیه 11.، همراه با بیان صفات جمال و جلال و تعریفی که از نظام هستی و حیات و شعور همگانی موجودات ارائه داده «وَ إِنْ مِنْ شَیْ ءٍ إِلاَّ یُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ»؛ رعد (13)، آیه 13. و بیانی که از پیوستگی و هماهنگی منظم همه کرات و افلاک و زمین و آسمان دارد «وَ الشَّمْسِ وَ ضُحاها وَ الْقَمَرِ إِذا تَلاها وَ النَّهارِ إِذا جَلاَّها وَ اللَّیْلِ إِذا یَغْشاها...»؛ شمس (91)، آیه 4 - 1.
و... نیازمندی همه جامعه بشری و پویندگان راه حق و حقیقت را به این کتاب آسمانی ضروری و آشکار ساخته است؛ زیرا بعضی از دانش ها به جز از طریق قرآن، برای بشر دست یافتنی نیست: «وَ یُعَلِّمُکُمْ ما لَمْ تَکُونُوا تَعْلَمُونَ»؛ بقره (2)، آیه 151.
؛ «و آنچه را نمی دانستید به شما یاد می دهد...».
از جمله آگاهی هایی که جز از طریق قرآن راهی برای دریافت آن نیست، آگاهی درباره جهان پس از مرگ و جزئیات جهان آخرت است؛ زیرا هیچ کدام از افراد بشر، تجربه تکرار و رفت و آمد آن را ندارند و درک بشری، هیچ گونه سابقه ذهنی از آن ندارد. در حالی که در سوره «واقعه»، «صافات»، «مرسلات» و... صحنه قیامت به تصویر کشیده شده است. سوم. نقش برجسته دیگر قرآن این است که از سابقه تاریخ بشر، خبرهای درست و مطابق واقع را نقل کرده و سرگذشت پیامبران و محتوای پیام آنان را - بدون هرگونه تحریف و دسیسه بشری به انسان ها رسانده است. ازاین رو قرآن حتی بر پیروان تورات و انجیل، منّت شایان توجهی دارد که چهره پیامبران بنی اسرائیل را به درستی معرفی کرده و حضرت موسی، عیسی، زکریا و... را آن گونه که بوده اند - به دور از هر گونه تهمت و توهینی شناسانده و دست تحریف گران و دسیسه گران را نقش بر آب ساخته است. قرآن مجید در این باره می فرماید: «وَ إِذْ قالَ اللَّهُ یا عِیسَی ابْنَ مَرْیَمَ أَ أَنْتَ قُلْتَ لِلنَّاسِ اتَّخِذُونِی وَ أُمِّی إِلهَیْنِ مِنْ دُونِ اللَّهِ قالَ سُبْحانَکَ ما یَکُونُ لِی أَنْ أَقُولَ ما لَیْسَ لِی بِحَقٍّ»؛ مائده (5)، آیه 116.؛ «ای عیسی پسر مریم! آیا تو گفتی به مردم که من و مادرم را همچون دو خدا به جای خداوند بپرستید؟! گفت: منزهی تو! مرا نشاید که چیزی را که حق نیست بگویم». چهارم. نقش برجسته دیگر قرآن برای جامعه بشری، این است که ظرفیت جهان شمولی دارد و پیام های آن برای تمام مصلحان جهان و حافظان حقوق بشر، قابل اعتنا و کاربردی است. تکیه بر نقاط مشترک پیروان ادیان آسمانی و پایبندی به اصول انسانی (مانند عدالت گستری، امانت داری و...)، تلاش برای ریشه کنی هرگونه ناهنجاری، ناپاکی و اختلاف و مخالفت با حق و درستی و... همگی شاخص هایی است که ظرفیت جهان شمولی قرآن را به نمایش گذاشته است. آیات نورانی قرآن، تمامی اصلاحگران و حق گرایان را به سوی محور وحدت و پاکی، به دور از هر گونه تعصب و خودخواهی، دعوت کرده است: «قُلْ یا أَهْلَ الْکِتابِ تَعالَوْا إِلی کَلِمَةٍ سَواءٍ بَیْنَنا وَ بَیْنَکُمْ أَلاَّ نَعْبُدَ إِلاَّ اللَّهَ وَ لا نُشْرِکَ بِهِ شَیْئاً وَ لا یَتَّخِذَ بَعْضُنا بَعْضاً أَرْباباً مِنْ دُونِ اللَّهِ»؛ آل عمران (3)، آیه 64.؛ «بگو: ای اهل کتاب! بیایید بر سر سخنی که میان ما و شما یکسان است، بایستیم که: جز خدا را نپرستیم و چیزی را شریک او نگردانیم و برخی از ما بعضی دیگر را به جای خدا به پروردگاری نگیرد»
بی تردید گستردگی دانش بشر، تحولات شایان توجهی داشته و شکوفا سازی طبیعت و سلطه بر آن، به دست قدرت علمی و اطلاعاتی انسان و تجربه های بشری، تا حدود زیادی تأمین شده است. قرآن خود این تحول آفرینی را در گستره ظرفیت های انسان دانسته است: «هُوَ أَنْشَأَکُمْ مِنَ الْأَرْضِ وَ اسْتَعْمَرَکُمْ فِیها»؛ هود (11)، آیه 61.؛ «خداوند شما را در زمین ایجاب کرد و وظیفه شکوفایی و آبادانی و استخراج ظرفیت های زمین را به شما واگذار کرد».
رسالت دین و قرآن، «شکوفایی متوازن، متعادل و هماهنگ انسان» است. بر این اساس باید انسان را شناخت و آغاز و انجام او را دانست. باید جایگاه انسان را در کل هستی به درستی تعریف کرد و رابطه او با خدا، خود، جامعه و طبیعت را تنظیم نمود.
رسالت علم ساخت جهان و رسالت قرآن، رشد ایمان و جهت دهی به حرکت انسان است و با توجه به اسارت علم در دست برخی از انسان های آلوده به قدرت و ثروت و فزون خواه، ضرورت پایبندی به کتاب آسمانی به دور از تحریف و یک مکتب الهی آشکار شده است.
خداوندا
مرا واسطه عشق خود میان آدمیان کن
تا آنجا که نفرت است عشق را ارزانی کنم
آنجا که تقصیر وگناه است ببخشایم
آنجا که تفرقه وجدایی است پیوند بزنم
آنجا که خطاست راستی را هدیه کنم
آنجا که شک است ایمان بدهم
آنجا که نومید است امید شوم
آنجا که ظلمت است چراغی برافروزم
آنجا که غم است شادی به پا کنم
**
خداوندا
باشد که بیشتر تسلی دهم تا تسلی یابم
در پی فهمیدن باشم تا فهمیده شدن
در پی دوست داشتن باشم تا دوست داشته شدن
زیرا با دادن است که می گیریم
با فراموشی خویشتن است که خویشتن را می یابیم
با بخشیدن است که بخشوده می شویم
وبا مردن است که زنده می شویم
**
خدایا
احساس می کنم زود عادت می کنم و گاهی به اشتباه اسم آنرا دوست داشتن می گذارم.
خدایا…
می ترسم از اینکه به گناه کاری که نفسم آنرا صحیح می خواند و دلم از آن می ترسد و عقلم به آن شک دارد، در آتش بی مهری ات بسوزم.
خدایا…
می دانم تمام لحظه هایم با توست. می دانم تنها تویی که مرا فراموش نمی کنی. می دانم که اگر بارها فراموشت کنم، ناراحتت کنم و برنجانمت، باز می گویی برگرد. می دانم؛ همه اینها را می دانم، ولی نمی دانم چه کنم؛ نفسم مرا به سویی می کشد و عقلم حرفی دیگر می زند و دلم در این میانه مانده.
**
خدایا…
تو بگو چه کنم. تو نشانم بده راهی که بهترین است.
خدایا…
می دانم تو همیشه با منی، ولی تنهایم مگذار؛ یا شاید بهتر باشد بگویم: نگذار تنهایت بگذارم.
خداوندا..
من از تنهایی و برگ ریزان پاییز، من از سردی سرمای زمستان،
من از تنهایی و دنیای بی تو می ترسم.
**
خداوندا…
من از دوستان بی مقدار، من از همرهان بی احساس،
من از نارفیقی های این دنیا می ترسم..
خداوندا…
من از احساس بیهوده بودن، من از چون حبابِ آب بودن،
من از ماندن چون مرداب می ترسم.
خداوندا…
من ازمرگ محبت، من از اعدام احساس به دست دوستان دور یا نزدیک می ترسم.
**
خداوندا…
. من از ماندن می ترسم
خداوندا…
من از رفتن می ترسم
خداوندا…
من از خود نیز می ترسم
خداوندا…
پناهم ده